تبليغاتX
 دل من باز تو رو بهونه کرده
دل من باز تو رو بهونه کرده
تو را گم کرده ام
دل من باز تو رو بهونه کرده
خانه | آرشيو | ايميل

برای دانلود این اهنگ کلیک کنید


سلام

دوباره سلام

چه دنیای عجیبیه !...

انگار همین دیروز بود ...

زمان چقدر زود گذشت !

ما آدما وقتی از زمان می نویسیم

دائم مجبوریم علامت تعجب بذاریم

چون باورمون نمیشه که زمان چقدر زود گذشته !...


سالهای خوبی بود ...

خیلی قشنگ ...

اما نه به قشنگی بچگی هام ...

تقریبا همه حسرت بچگی هاشونو میخورن ،

چون حتی اگه ما همه اون چیزهایی رو که توی بچگی ها داشتیم

حالا هم داشته باشیم

مطمئنا صداقت و پاکی بچگی هامونو نداریم !!!

من خودم بچه که بودم شجاع تر بودم نمی دونم چرا ؟!

واسم جای سواله ؟!!!...


از دوستای عزیز که اینجا میان تشکر میکنم و ازشون میخوام که نظری بذارن واگر انتقادی داشته باشن هم بگن اگه کسی دوس داشت منو لینک کنه و بگه منم در اولین فرصت میلینکمش


و جا داره از دوست عزیزم ابـــــی


تشکر کنم

که لطف کرد و این قالب رو واسم اماده کرد

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني
روز تولدم ...
سلام

دوباره سلام

چه دنیای عجیبیه !...

انگار همین دیروز بود ...

زمان چقدر زود گذشت !

ما آدما وقتی از زمان می نویسیم

دائم مجبوریم علامت تعجب بذاریم

چون باورمون نمیشه که زمان چقدر زود گذشته !...


 سالهای خوبی بود ...

خیلی قشنگ ...

اما نه به قشنگی بچگی هام ...

تقریبا همه حسرت بچگی هاشونو میخورن ،

چون حتی اگه ما همه اون چیزهایی رو که توی بچگی ها داشتیم

حالا هم داشته باشیم

مطمئنا صداقت و پاکی بچگی هامونو نداریم !!!

من خودم بچه که بودم شجاع تر بودم نمی دونم چرا ؟!

واسم جای سواله ؟!!!...

اون موقع همه اونهایی که دوستشون داشتم ...

همه  اونهایی که دوستم داشتن ،

پیشم بودن ...

اما حالا ...

افسوس ...

و حالا این من هستم

سالها گذشت باورم نمیشه !

ادمی که یک سال دیگه رو هم پشت سر گذاشت

با همه سختی هاش ...

با همه ی خوشی هاش ...

با همه سپیدی و سیاهی هاش...

چه زود بزرگ شدم ...

چه زود قد کشیدم ...

چه زود ...

روز تولدم ...  روزی شبیه به همین امروز

من با دستهایی خالی ،

با چشمهایی روشن و پاهایی نگران !

تنهای تنها این دنیا رو فتح کردم

و حالا منتظرم تا یه روز،

یه روز نه چندان دور

تنهای تنها این دنیا رو تک کنم !

و باز با دستهایی خالی ،

با چشمهایی ...

روز تولدم ...

روز تکرار خاطره ها ...

دوباره دستهای من در تکاپو با آینده ...

دوباره چشمهای من رو به سوی افقهایی روشن ...

و من اینجا ایستاده ام درست روی زمین ...

نه مریخ !

نه مشتری !

نه زحل !

درست روی زمین !

نزدیکتر از همیشه به خورشید ...

 اینجا ایستاده ام ،

محکم تر  و مصمم تر از همیشه برای فتح فراداها

اما تنها ...


درست مثل روز تولدم !


برای روز تولدم میخوام شعری رو که خیلی خیلی دوست دارم  ،

بنویسم به یاد مهتابی که وقتی دنیا اومدم ،

توی آسمون نبود ؛

من با طلوع خورشید دنیا اومدم و یه روز با غروب خورشید ...


[ ]
+
باران آمد ٬


باران آمد ٬

برعکس همیشه تند و طولانی .

چقدر سبک شد آسمان ٬

انگار دلش خیلی گرفته بود٬

رها شد درست عین !...


چه روزگار عجیبی است

همیشه ادعا می کنیم  که هستیم ٬

که خوشحالیم ٬

که می خندیم ٬

که خوشبختیم ٬

که ...

اما حقیقت چیز دیگری است .

آنروز که نبودی ٬

آن روز که خبر

باران آمد ٬

برعکس همیشه تند و طولانی .

چقدر سبک شد آسمان ٬

انگار دلش خیلی گرفته بود٬

رها شد درست عین !...

چه روزگار عجیبی است

همیشه ادعا می کنیم  که هستیم ٬

که خوشحالیم ٬

که می خندیم ٬

که خوشبختیم ٬

که ...

اما حقیقت چیز دیگری است .

آنروز که نبودی ٬

آن روز که خبر رفتنت در تمام شهر پیچید .

از شب متنفر شدم

چون آنقدر آرام و ساکت بود

که مرا وادار میکرد


صدای ناله های درونم را بشنوم


٬ اما حالا دیگر اینطور نیست ٬

من علاقه چند ساله ام

به شب را تنها برای چند روزی به دست باد سپردم ٬

حالا هنوز عین گذشته ها

٬ عاشق سکوت

٬ تاریکی و آرامش شب هستم

چون باعث می شود فراموش کنم

که ما همیشه ادعا می کنیم که هستیم

٬ که خوشحالیم ٬

که ...


[ ]
+
آرزوی " خوب "

هر وقت چیزی تو را آنقدر ناراحت کرد که پریشان شدی برای لحظه ای از خود بپرس : آیا این موضوع یکسال دیگر همین قدر اهمیت دارد ؟!

احساس واقعی آن چیزی نیست که بارها در دل تکرار می کنیم ٬ احساس واقعی آن چیزی است که جرات گفتنش را داریم .

با تخیلات می توان تا اوج آسمانها پرواز کرد اما نمی توان چیزی به دست آورد .

مرگ نمی تواند ارتباطی را که با عشق به وجود آمده از بین ببرد.

هر رویا مقدمه رسیدن به هدفی است .

آینده به کسانی تعلق دارد که رویاهایشان را باور دارند .

هر وقت فکر کردی برای انجام کاری پیر هستی ٬ آن را انجام بده .

آرزوی " خوب " کردن مهم است اما "درست" آرزو کردن مهم تر است .

عشق چیزی است که تو را زنده نگه میدارد ٬ حتی پس از مرگ ! عشق چگونگی زنده ماندن است .

بپذیرید برای خواستن و انجام هر کار مفیدی هیچ وقت دیر نیست .

با کلمات می توان بر مردم حکومت کرد.

خود را وقف آفریدن چیزی کن که به زندگی تو معنا و هدف میدهد.

چرا با سکوت پریشان می شویم ؟ در سر و صدا و هیاهو چه آرامشی برای ما وجود دارد ؟

خدا ما را آفریده پس در وجود همهء ما هست ... فقط پیدا کردن او در برخی افراد کمی سخت تر است !!!

معجزات پدیده هایی طبیعی هستند ٬ پس وقتی معجزه ای روی نمی دهد ٬ حتما اشکالی وجود دارد.

 


[ ]
+
هیچکس

من با نگاه روشن خویش

راهی خواهم گشود برای فرداهای تو-

از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند

و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد

که مطمئن باشی خون زندگی

همواره در رگهایت جریان خواهد یافت

اما من که زمانی طولانی عاشقت بوده ام،

چنان در سپیدی گذرزمان گم خواهم شد

که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم-

نشانی از من نیابی!

 

من خواهم رفت

و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود

و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید

و فراموشت خواهد شد-

که چه معصومانه دوستت داشتم!

بعد در میان آن همه ازدحام و هیاهو،

گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد

و تو از آن بالا-

مردی را نظاره خواهی کرد

که به دنبال رویاهای گمشده خود میگردد!

 

من خواهم پذیرفت،

من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد

و با آیینه ای که دم به دم

سپیدی موهایم را به من یاد آور می شود -

دوست خواهم شد

و عصای پیری ام را که  در پای پله ها انتظار مرا میکشد،

مهربانانه به مشت خواهم فشرد

و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت

که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!

 

اما میدانم-

سقوطی در کار نیست!

هیچکس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است

و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد وتاریک و تنگ،

آدمی را به خاطر نا به هنگام مردنش مواخذه نخواهند کرد

 

اما من دلم نمی خواهد دو تا مزار داشته باشم،

یکی در گورستان شهر

و یکی در دل زنگار گرفته تو!

 

پیش از آنکه بمیرم ،

چیزی بگو!

 

                                          (کریم شفائی)       
[ ]
+
ابهام فردا

زمانی فرا می رسد که خواهی فهمید


بهترین جلوه ی تردید، همین سکوت لعنتی ست


سکوتی از جنس خفقانی مبهم


وحال که ترس جزیی از وجود من دیوانه است مرا باور کن


افسون سبز چشمان سردش را هر از گاهی به یاد میاورم


از نامهربانی اش فرار می کنم و در آغوش محبتش خود را پیدا می کنم


از نگاه های غضب ناکش ناله می کنم و با لحن آبی صدایش آرام می گیرم


خداوندا این چه حکایتی ست؟


ثانیه ای ترس و دقیقه ای آرامش


لحظه ای سکوت و روزی هیجان


هفته ای انتظار و ماهی وصال


سالی اشک و قرنی ابهام


ابهام از اینکه فردا بی او چگونه می گذرد؟؟؟
...
در انتهای همان اوج غریب همیشگی باز برایت دعا میکنم


[ ]
+
چیست در زمزمه مبهم آب؟

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید٬ روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش

بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت٬ مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد٬ نه به آب٬ نه به برگ٬ نه به این آبی آرام بلند٬

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام٬

نه به این خلوت خاموش کبوترها٬

من به این جمله نمی اندیشم!!!

من مناجات درختان را هنگام سحر٬رقص عطر گل یخ را با باد٬

نفس پاک شقایق را در سینه کوه٬ صحبت چلچله را با صبح٬

نبض پاینده هستی را در گندم زار٬

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل٬

همه را می شنوم٬ می بینم!!!

من به این جمله نمی اندیشم!!!

به تو می اندیشم!!!

ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تو می اندیشم!!!

همه وقت٬ همه جا...

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!!!

تو بدان این را تنها٬ تو بدان این را تنها تو بدان٬

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب! من فدای تو به جای

همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز٬ ریسمانی کن

از آن موی دراز...

تو بگیر٬ تو ببند٬ تو بخواه٬ پاسخ چلچه ها را تو بگو...

قصه ابر هوا را تو بخوان٬ تو بمان با من تنها تو بمان!!!

در دل ساغر هستی تو بجوش...

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!!!

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!!!...



[ ]
+